وقتی راه و روش هستی و حیات به فراموشی سپرده شد،صداقت توصیه شد،
وقتی مساوات از بین رفت،خیرخواهی ستایش شد،
زرنگی و خدعه و تظاهر و دورویی قدم پیش نهاد،چون درک و فهم دل بنا چیز گرفته شد
سلام
امشب و امروز می خواهم با تو مجالی سخن بگویم اما بی گفتار،سعی بر این دارم که بر تو سودی بخشم اما بی انتظار سپاس،می خواهم کاری برایت کرده باشم بدون دخالت در امور تو،می خواهم بنوازم اما بی صدا و بی تکلم عندلیب وار بخوانم.شبهه های از این دوران در دل باقی ماند،گوئی انسان همه جا هست و در همه چیز،دورتر از هر چیز و نزدیک تر به هر چیز.گوئی بخل و حسد از من ناگسستنی ست ،گوئی به دره فرو رفته ام امشب و نای صعودی نمانده.از من کمک و مددی انگار می خواهی اما بدون تکلم و بی گفتار تو می دانم که ای طور است.
تو بدان که اگر نیکی ،و از نیکی خود بی خبری در نیکی برترین هستی ،و اگر نیکی می کنی به امید نیکنامی ،کمترین.برترین بودن همیشه مساوی نیست با عمل کردن اشتباهی که من سالها به آن دچار بودم و تنها خوبی را در عمل می دیدم چه بسا با عمل به بسیاری از فضایل دخالتی نابخردانه در امور دیگران داشته باشی و البته با چشمداشت سود. چه بسا من در هر فرصتی در تکاپو و جستجوی فضیلت باشم اما برای خودنمائی .فضیلت خود دری است از ابواب عشق.گوئی همه ی کلام ها و همه چیز و همه کس خواستگاهی است ازعشق.
باز هم سلام ،می دانم که ذکر عشق خاطر عشق آموز تو را بر می انگیزد
علت عاشق ز علت ها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست (مولانا)
پس مجالی ده تا من هم از این کلام سخنی بگویم:
عشق خود نوعی از توحید است زیرا ما را از دو قبلگی جدا می سازد و دوام عشق و هر خواهشی مرتبط است به دوام و پایداری آنچیز که مطلوب و معشوق می باشد.
ز سامان مپرسید ،گرم یار گزینید ره جام بپوئید اگر باز اسیرید (بیداد)
+ نوشته شده توسط مصطفی غیاثی در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 و ساعت
13:58 |