تبليغاتX
وبلاگ شخصی مصطفی غیاثی
از نگاه سهراب

خانه دوست کجاست؟  

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها

                                                                   بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و درآن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.

می روی تا ته آن کوچه که او پشت بلوغ، سر بدر می آورد،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست

+ نوشته شده توسط مصطفی غیاثی در پنجشنبه هفتم مهر 1390 و ساعت 12:53 |

 

مذهب مردم را متقاعد کرده که: مرد نامرئی در آسمانها زندگی می کند که تمام

 

رفتارهای تو را زیر نظر دارد لحظه به لحظه آنرا

 

و این مرد نامرئی لیستی دارد از تمام کارهایی که تو نباید آنها را انجام دهی و اگر

 

یکی از این کارها را انجام دهی او تو را به جایی می فرستد

 

که پر از آتش و دود و سوختن و شکنجه شدن و ناراحتی است و باید تا ابد در آنجا

 

زندگی کنی، رنج بکشی، بسوزی و فریاد و ناله کنی . . .

 

 

ولی او تو را دوست دارد

+ نوشته شده توسط مصطفی غیاثی در جمعه یازدهم شهریور 1390 و ساعت 2:13 |
هفت سالست که می نویسم همیشه از آسمان و سلوک می گفتم بهتر است از این پس به عناصر بیشتر بنگرم خاک ،باد،آب،آتش من هنوز اسیرم و در پراکندگی شاید از این پس از غلظت دود سیگار هم نوشتوم  شاید از کوچه ای دور افتاده در شهری غریب من از این پس از همه چیز خواهم گفت شاید..
+ نوشته شده توسط مصطفی غیاثی در پنجشنبه ششم مرداد 1390 و ساعت 12:58 |
گلوله های قلم دوباره در کالبد کاغذ خونفشانی می کند و ساعت ها و ثانیه ها را با ریشخندی مرموز به بازی در می آورد.

دوباره احساسی در من ،تو را شیهه زنان فریاد میزند و می خواند اما چه سود که باز هم هیچ ندارم که تو را عرضه کنم ،من هیچ ندارم که تو را عرضه کنم....جز سرودی محزون ،جز کران تا به کران دریا را ،جز سپاسی ز ته قلب ،جز شکوفا شدن بال پرستوها در باد،جز پریشان شدنم در ره تو....

من ساخته ی دست بشر هیچ ندارم که تو را پیش کشم، به خدا هیچ ندارم ........هیچ

+ نوشته شده توسط مصطفی غیاثی در سه شنبه سوم خرداد 1390 و ساعت 11:56 |
وقتی راه و روش هستی و حیات به فراموشی سپرده شد،صداقت توصیه شد،

وقتی مساوات از بین رفت،خیرخواهی ستایش شد،

زرنگی و خدعه و تظاهر و دورویی قدم پیش نهاد،چون درک و فهم دل بنا چیز گرفته شد

سلام

امشب و امروز می خواهم با تو مجالی سخن بگویم اما بی گفتار،سعی بر این دارم که بر تو سودی بخشم اما بی انتظار سپاس،می خواهم کاری برایت کرده باشم بدون دخالت در امور تو،می خواهم بنوازم اما بی صدا و بی تکلم عندلیب وار بخوانم.شبهه های از این دوران در دل باقی ماند،گوئی انسان همه جا هست و در همه چیز،دورتر از هر چیز و نزدیک تر به هر چیز.گوئی بخل و حسد از من ناگسستنی ست ،گوئی به دره فرو رفته ام امشب و نای صعودی نمانده.از من کمک و مددی انگار می خواهی اما بدون تکلم و بی گفتار تو می دانم که ای طور است.

تو بدان که اگر نیکی ،و از نیکی خود بی خبری در نیکی برترین هستی ،و اگر نیکی می کنی به امید نیکنامی ،کمترین.برترین بودن همیشه مساوی نیست با عمل کردن اشتباهی که من سالها به آن دچار بودم و تنها خوبی را در عمل می دیدم چه بسا با عمل به بسیاری از فضایل دخالتی نابخردانه در امور دیگران داشته باشی و البته با چشمداشت سود. چه بسا من در هر فرصتی در تکاپو و جستجوی فضیلت باشم اما برای خودنمائی .فضیلت خود دری است از ابواب عشق.گوئی همه ی کلام ها و همه چیز و همه کس خواستگاهی است ازعشق.

باز هم سلام ،می دانم که ذکر عشق خاطر عشق آموز تو را بر می انگیزد

علت عاشق ز علت ها جداست                           عشق اسطرلاب اسرار خداست       (مولانا)

پس مجالی ده تا من هم از این کلام سخنی بگویم:

عشق خود نوعی از توحید است زیرا ما را از دو قبلگی جدا می سازد و دوام عشق و هر خواهشی مرتبط است به دوام و پایداری آنچیز که مطلوب و معشوق می باشد.

ز سامان مپرسید ،گرم یار گزینید                       ره جام بپوئید اگر باز اسیرید             (بیداد)        

+ نوشته شده توسط مصطفی غیاثی در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 13:58 |
دوباره سلام

امروز در تخیلات گستاخانه ی خود هوای تو باز در سرم نمایان می شود و من باز هم غریب و بی ساروان در میان این همه وسوسه ی شاعرانه به امید می اندیشم ای یار کائناتی من ...ای کاش تلاطم دهشتناک دریا آن روز به سراغم نیامده بود و من دوباره بدون هیچ دیواری می توانستم برایت خوبی و شفا بخواهم ...من گمشده ام را می شناسم و او را می فهمم و او را بارها ستایش کرده ام و چه بسا او نیز به دنبال من باشد با تمام معرفتی که بر من دارد، من نیز گمشده ی او باشم،،،عجیب نیست سراسر همه به دنبال هم می گردیم.

+ نوشته شده توسط مصطفی غیاثی در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 و ساعت 13:46 |
موسیقی شعر در غزلیات شمس

موسیقی یا آهنگ شعر به نظر نویسنده این سطور چند جلوه و نمایش دارد:
1. موسیقی بیرونی (وزن عروضی)
2. موسیقی کناری (قافیه و ردیف و آنچه در حکم آنهاست از قبیل برخی از تکرارها)
3. موسیقی داخلی (مجموعه هماهنگیهایی که از طریق وحدت یا تضاد صامتها و مصوتهای کلمات یک شعر پدید می‌آید و انواع جناسها یکی از جلوه‌های آن است)
4. موسیقی معنوی (همه ارتباطهای پنهانی عناصر یک مصرع که از رهگذر انواع تضادها و طباقها و تقابلها پدید می‌آید و همچنین تکرار مایه اصلی – تم– شعر به صورتها– واریاسیونهای– گوناگون)
موسیقی بیرونی. چشمگیرترین وجه تمایز مویسقی در دیوان شمس، در موسیقی بیرونی، یعنی در تنوع و پویایی اوزان عروضی اشعار آن است. شاهکارهای مولوی که زمینه اصلی دیوان کبیر را تشکیل می‌دهد، دارای موسیقی یا وزن خیزایی و تندی است که غالباً از ارکان سالم– یا سالم و مزاحفی که به نوعی خاص تلفیق شده‌اند– پدید آمده و موجب می‌شود که تحرک روح و عواطف سراینده در سراسر شعر احساس گردد. از آنجا که تمامی شاهکارهای غزلی مولوی در وزنهای خیزایی و تندی نظیر آنچه مثلاً در
«ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها»
یا: «مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم»
یا: «زهی عشق، زهی عشق که ما راست خدایا»
دیده می‌شود، سروده شده، نیازی به آوردن شاهد نیست. در حقیقت شواهد خلاف استثنایی‌اند.؟ این ویژگی چون با اوزان غالب در شاهکارهای سعدی و حافظ– که ملایم و جویباری‌اند– سنجیده شود، نمایان‌تر می‌گردد. برای نمونه مولانا در وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلات شاید اصلاً غزل درخشانی نداشته باشد، در صورتی که سعدی و حافظ بسیاری از شاهکارهای خود را در این وزن و اوزان مشابه آن از اوزان جویباری و ملایم سروده‌اند.
تنوع اوزان عروضی در دیوان کبیر نیز جالب توجه است. در حقیقت، کمتر وزنی– طبیعی، یا به ظاهر غیرطبیعی ولی متناسب با سماع و حرکتهای خاص هنر رقص– از اوزان عروضی هست که مولانا در آن، غزل نسروده باشد، مگر در بعضی از اوزان قصاید قدما که به غلط، نامطبوع لقب گرفته است. به همین دلیل دیوان کبیر جامع‌ترین کتاب برای فراهم آوردن مواد به منظور تحقیق در عروض فارسی است: می‌توان آن را اساس قرار داد و از دیگر دیوانها به عنوان مأخذ فرعی استفاده کرد.
موسیقی کناری. کوششهای مولانا برای استفاده از ردیف و انواع آن و قافیه و صور گوناگون آن در هیچ دیوانی از دیوانهای شعر فارسی سابقه ندارد. یا اینکه گفته است: «قافیه و تفعله را گو همه سیلاب ببر»
یا: «قافیه اندیشم و دلدار من
گویدم مندیش جز دیدار من»
باید گفت که بیش از شاعران سلف و خلف از موسیقی قافیه و ردیف و اهمیت آن در شعر خبر داشته و جای‌جای، موسیقی کناری را فریاد جان مواج خویش ساخته است.
بسیاری از غزلهای او دارای ردیفهای بلند و پر تحرک است که حتی گاهی قافیه در آنها به شکل سنتی حفظ نشده است، مثل:
«رندان سلامت می‌کنند، جان را غلامت می‌کنند
مستی ز جامت می‌کنند، مستان سلامت می‌کنند
در عشق گشتم فاش‌تر و ز همگان قلاش‌تر
وز دلبران خوشباش‌تر، مستان سلامت می‌کنند»
که در آن ردیف (مستان سلامت می‌کنند) کناری است اما قافیه (سلامت، غلامت، جامت- فاش، قلاش، خوشباش) درونی است و غزل مجموعاً از شکل سنتی خارج شده به صورت نوعی ترجیع درآمده است.
یا:
«بی همگان به سر شود، بی‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی‌شود
دیده عقل مست تو، چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو، بی‌تو به سر نمی‌شود
جان ز تو جوش می‌کند، دل ز تو نوش می‌کند
عقل خروش می‌کند، بی‌تو به سر نمی‌شود»
که باز ردیف به صورت نوعی بند ترجیعی درآمده است: جمله تمامی است با فعل که در ساختمان شعر به عنوان عاملی موسیقایی جاگرفته و به آن تحرک بخشیده است.
موسیقی داخلی. این موسیقی از همان قافیه درونی حاصل می‌شود. کمتر غزلی از غزلهای برجسته مولانا می‌توان یافت که از قافیه درونی خالی باشد. در حقیقت، قافیه داخلی در اوزان خیزایی به سادگی جای خود را باز می‌کند. در برخی از غزلها حتی به قافیه داخلی مضاعف برمی‌خوریم:
یار مرا غار مرا، عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی، خواجه نگه دار مرا
نوح تویی روح تویی، فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی، بر در اسرار مرا
نور تویی سور تویی، دولت منصور تویی
مرغ که طور تویی، خسته به منقار مرا
در مورد ایجاد هماهنگی از راه ترکیب صامتها و مصوتها، دیوان شمس سرشار از شواهدی است که نشان می‌دهد چگونه مولانا کلمات هماهنگ را به سود موسیقی شعر خود به خدمت گرفته است.
موسیقی معنوی. در نزد مولانا از آن موسیقی معنوی که آگاهانه از طریق صنایعی چون مراعات النظیر و تضاد و طباق... پدید آید و شاعر بدان ملتزم شود کمتر نشانی هست. لیکن هر جا که موسیقی معنوی برای ایفای نقش اصلی خود– گره زدن عناصر ساختمانی شعر– فلسفه وجودی پیداکند، حضورش را در غزلهای مولوی می‌توان سراغ گرفت. فرق او با صنعت زدگانی چون رشید وطواط، که موسیقی معنوی در اشعارشان همچون غازه‌ای پررنگ و چندش‌آور است بر گونه چروکیده پیرزنی زشت روی، از همین جاست.
اینک نمونه‌ای از کاربرد موسیقی معنوی در نزد مولانا:
«باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردمخوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بی‌آب را کاین خاکیان را می‌خورند
هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم»
که در آن خاک و آب و باد و آتش را با هم آورده است.
تکرار مایه‌های اصلی فکری (تم) به صورتهای گوناگون و در بافتهای گوناگون نیز در غزلهای مولانا ضرب خاصی پدید می‌آورد که از آن به موسیقی معنوی نیز می‌توان تعبیر کرد و همین موسیقی است که در برخی از شعرهای سپید و بی‌وزن امروزی، موفقانه جای وزن را گرفته است.

+ نوشته شده توسط مصطفی غیاثی در شنبه بیستم فروردین 1390 و ساعت 18:47 |
آموزش سه تار، نرم افزار، تصویری، کتاب اول هنرستان

آموزش تار، نرم افزار، تصویری، کتاب اول هنرستان
+ نوشته شده توسط مصطفی غیاثی در شنبه بیستم فروردین 1390 و ساعت 18:38 |

من آن سیمرغ عرشی آشیانم             که در جسم جهان چون جان نهانم

من آن مرغم که در دام تو بودم                 همانم من، همانم من، همانم

+ نوشته شده توسط مصطفی غیاثی در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 و ساعت 18:45 |

آرامگاه ومنار شمس تبریزی


کنگره بین المللی شمس


افتتاح بنیاد شمس تبریزی


آرامگاه مولانا

+ نوشته شده توسط مصطفی غیاثی در چهارشنبه ششم بهمن 1389 و ساعت 17:40 |


Powered By
BLOGFA.COM